Sunday, October 15, 2006

يا على




بنام خدايى كه على می پرست

چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم كه لسان الغيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى به نواى اشنايى بنوازد اين نوا را

در روزى كه خدا قران مكتوب را بر زمبن فرستاد, قران ناطق را از زمين به اوج ملكوت رهنمون ساخت. على رفت در پى زهرا و با بدرقهء اشكان حسن و حسين! براستى كه اين دنيا براى اين هماى رحمت زندان بود. مرد خدا اين زندان مجلل و مزين به وسوسه هاى شياطين انس و جن را به عشاقش بخشيد كه هرگز به اسمان نميگريستند. شرمم از ان است كه از سلالهء على هستم ولى از سرشت اهوراييش چيزى به ارث ندارم

خدا يا ما را از ديدار او نا اميد مكن

برحمتك يا ارحم الراحمين